X
تبلیغات
مثل تــموم عــــــالم؛حال منم خــــرابه
صفحه نخست | آرشيو مطالب | پروفایل مدیر English / العربیة / French
Translate This Page To English
تبدیل هذه الصفحة إلی لسان العربیة
Traduire cette page en français
اندازه قلم: گ گ گ
:تغییر رنگ
از این قسمت می توانید رنگ این صفحه را سفارشی سازی نمایید. تنها بر روی رنگ مورد علاقه ی خود کلیک کنید.


تولدم مبارک نیست... 
موضوع: روزمره شنبه یکم تیر 1392 0:10

 

    لطفا تولدم را تبریک نگویید:

از آخرین باری که متولد شده ام ؛ کمتر در مسیر اذهان بوده ام.

حال آنکه تقویم ها روی کاغذ میچرخند ؛ چیزی نمیدانند.

بی توجه در گذرند و ثبت احوالمان را سر می دوانند.

    لطفا تولدم را تبریک نگویید:

که ما بی دعوت به اینجا آمده ایم ؛

پس خاطرِ ورودمان از دل تنگی هایمان کم نمیکند.

خاطرِ روزهایی که فقط به تماشای غروبش نشستیم و به وقت طلوعش خواب بودیم.

خاطر روزهایی که تنها ماندیم و فریاد زدیم و جز با صدای خودمان پاسخی نشنیدیم.

روزگاری که یادبودها بهانه است تو لطف کن به یاد من نباش.

من کوتاه نمی‌ آیم باز هم می نویسم؛ تو بگو قلمت بی جان است؛

من اما از حرکت نمی مانم .حتی اگر روزهایم نورشان به تاریکی میل کند و مرا از هدایت سلب نماید.

    لطفا تولدم را تبریک نگویید:

مادامی که فرشتگان هم برای من کف نمیزنند.

گویی منتظرند...

    لطفا تبریک هایتان را نگه دارید:

 برای روز تبلــــــــورم

و آن روز فرشتگان برایم نغمه سرایی خواهند کرد

درحالی که تقویم ها از آن چیزی نمیداننـــــــــد...


پ.ن:  روزگاری که یادبود ها بهانه است تو لطف کن به یاد من نباش...



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

......؟؟؟؟!!! 
موضوع: شنبه هجدهم خرداد 1392 17:44

در پس بیراهه های شهر روزگاری شیرین بود و دنیای من به وسعت قلب کودکی...

بیراهه هایی که راه به جایی ختم نمیکرد و در دل ناکجا آباد راه را بر مسافر می بست.نه رهگذری میگذشت نه کاروانی.. از فعل و انفعالات اطرافمان چیزی عایدمان نمیشد و در عین حال از بدی هایشان دور بودیم.

گاه شوق و اشتیاق رسیدن به اهدافمان، نیرویی می شدند که میتوانستیم کوه ها را به حرکت درآوریم و گاه این نیرو با مصایب روزگار ، درونمان خاموش میشدند ، آن گاه بود که آرزوهایمان در حد یه فکر باقی می ماندند و رویاهایی که شب هنگام خواب را بر چشمانمان شیرین می ساخت، کاووسی می شدند تلخ....

از خاطرم نمی رود لحظه هایی را که به مانند شعله ای آتش در زیر شلاق های طوفان ، برای ماندگاری به پشت خرابه ای پناه گرفته بودم.شعله هایی که در هیاهوی تازیانه ی باد آخرین استقامت های خود را برای بقا نشان میداد و در ظلمت شب همچنان سوسو میزد و یا لحظاتی که کلمات مانند گلوله هایی از خمپاره از آسمان بر سرم فرو می ریختند و کنارم صفیر می کشیدند...

بخاطر دارم مزرعه ی زرد رنگی را که در غروب خورشید ، جلوه ای دیگر به خود میگرفت .بوی عطر گندم و علفزار و فضایی کودکانه....به زیر سایه ی درخت بید که دراز میکشیدم به آسمان خیره میشدم ، حرکت کند ابرها....رقص برگهای بید در باد....عبور پی در پی پرتو خورشید در بین برگها....زندگی مان صحنه ی قهرهای قیامتی بود و لحظه ای بعد قیامت میشد.

نسیم که از راه رسید برایمان از دنیای دیگری سخن گفت.بی درنگ به آسمان جوانی پرواز کردیم.

بزرگ شدن را در کودکی آرزو میکردیم و حال حسرت آن را میخوریم.

حال آواره ی شاهراه هایی هستیم گنگ تر از همان بیراهه ها...


پ.ن:

برای این پستم هیچ عنوانی انتخاب نکردم...اگه مطلب رو گرفتید یه عنوان خوب براش انتخاب کنید..

 



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

دنیا دنیا آرامش... 
موضوع: پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 22:22
خیلی وقته سری به وبلاگم نزدم...

دیگه مث سابق نمیشه پای نت بشینی حرفای دلت رو به جای گفتن تایپ کنی. خودت بودی و کیبوردت. حالا مشغله های فکری اونقدری هستن که بهت مجال نمیدن .

این مدت کلا از همه ی دنیای اطرافم کناره گرفته ام.

زلزله میاد؛ یه هفته بعد از مردم میشنوم.

تیم مورد علاقه ام بازی حساسش رو انجام میده ؛ یه ماه بعد باخبر میشم.

فک میکنم اگه اینجوری پیش بره نسلم منقرض بشه. این مدت هم که امتحانات شروع شده ؛ باز به ما بهونه داد که نباشیم.

حرف خیلی داشتم اما ....

رک بگم ؛ الان هم اینترنت عاریه گرفتم ...تا لحظاتی دیگر مدتش تموم میشه

اگه خدا عمر داد برمیگردم...


پ.ن: چراغ های ما غول ندارند تا 3 آرزوی بزرگمان را برآورده کنند، ما خدایی داریم که خالق شب آرزوهاست...

التماس دعا



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

سرباز 
موضوع: روزمره سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 18:52

 

یادش بخیر:

بچه که بودیم بستنی مان را گاز میزدند ، زمین و زمان را به هم میدوختیم . تا پرواز مجدد بادبادک هایمان به مانند جانمان مراقبشان بودیم. زوو گفتن در بازی الک دو لک بدترین تحقیر بود. مِنت دیکته گفتن در منزل را از کسی نمیکشیدم و به خیال مان معلم نمی فهمد که از روی کتاب .....

کودکان دیروز ما با واژه ی استثمار غریب بودند. بمیرد روزگار که تاب دیدن این همه سروری را نداشت .بی درنگ دندان تیز میکرد برای فرداهای ما.نمیدانم معلم کدام قسمت درس را به ما نیاموخت یا در انجام کدام تکلیف شبانه کوتاهی کردیم که حالا پُتک هایی از بی احترامی ها و تحقیر ها بی امان بر سرمان فرود می آیند. بی آنکه بدانیم چگونه باید رهایی یافت.

جهان سوم قابل ستایش است .اینجا آخر دنیاست.....

جایی که تفریحات سرباز هم به واژه ی " افغانی " ختم میشود. دوستی تعریف میکرد: (( در یکی از روزهای گرم تابستان که از محل کار به خانه برمیگشتم نمیدانم تاوان کدام کارم را دادم که گرفتار سربازان نیروی انتظامی شدم. بعد از تحویل مدارک و سین جیم شدن سرباز سری تکان داد و ما را به مصرف مواد متهم کرد.نام مبارک 14 معصوم را هم تک تک به عنوان ضمانت آوردم اما نتیجه ایی نداد.« قسم ها را به که میزنی این جماعت کسی را نمیشناسند.» مرا به بیابانی دور از شهر و مسیر تردد بردند و آنجا تنها رهایم کردند. در حالی که میخندیدند میگفتند: حالا خودت تنهایی به خانه برو....))

کار از انسانیت و وجدان گذشته که بخواهم حرفش را بزنم . سربازی که توالت های پادگانش را طِی میکشد در رویارویی با جوان افغانی احساس میکند که فرمانده ی گردان الزهراست. تو سربازی؛ سرباز وجدانت باش، سرباز غیرتت باش نه سرباز غرورت و نه سرباز تعصباتت...

بماند سوءاستفاده از لباس و اخاذی کردن و زخم زبان.....

بماند ضرب و شتم جوان افغان به جرم دفاع از حق خود...

بماند پاره کردن گذرنامه ی جوان افغان به جرم پرسیدن سوال...

بماند که پاره کردن گذرنامه یعنی توهین به یک کشور به یک ملت...

بماند....بماند....

هِی روزگار با تو اَم ....!!!

وقت رفتنت که بیاید به اندازه چند ضربه ی چوب الک دو لک بچگی هایمان تورا کافیست....


پ.ن: این نیز بگذرد...


برچسب‌ها: اففانستان

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

بهار آمد...بهار آمد... 
موضوع: از دیگران یکشنبه چهارم فروردین 1392 13:2

 

بگو یار مزاری را  که یار آمد    گل سرخ آمد و جشن مزار آمد

سرود دلبر ملا محمد جان       به گوش عاشقان از هر کنار آمد

    بـــــــــــــهار آمـــــــــد   بهـــــــــــار آمـــــــــد 

برپایی جشن باستانی که از دیر زمان به میله گل سرخ در میان افغانان مشهور است به درازای تاریخ بلخ باستان قدمت دارد و از باشکوهترین مراسم های نوروزی در افغانستان بوده که در شهر مزارشریف برگزار می‌شود. این جشن را میله گل سرخ نام نهاده‌اند، زیرا دشتهای بلخ در این فصل غرق گل سرخ می‌شود. دشت و دمن‌، کوهها و تپه‌ها، کشتزارها و باغها و حتی در و دیوار و بام خانه‌ها را گلهای سرخ شقایق در برمی گیرد.

مزار شریف، مرکز برگزاری جشن گل سرخ‌ است‌ که همه‌ساله با برافراشتن علم مبارک زیارت سخی شاه اولیا، آیینهای نوروزی آغاز می شود. هزاران نفر از سراسر افغانستان برای شرکت در این آیین ملی و دینی خود را به مزار شریف می‌رسانند. به همین دلیل، شهریان مزار در ماه‌ حوت (اسفند)، مهمانخانه‌ها، مسافرخانه‌ها، هتلها، رستورانها و چایخانه‌ها را برای استقبال از مهمانان آماده و پارک روضه‌، جاده‌ها و ساختمانهای پیرامون آن را تزیین و چراغانی می‌ کنند.

در شب سال نو هزاران زن و مرد، پیر و جوان‌، کودک و بزرگ در پارک روضه زیارت سخی جمع می‌شوند و شب را با خوشی و شادمانی بی صبرانه در انتظار سال نو و برافراشتن علم مبارک شاه اولیا به پایان می‌رسانند.

ساعت 9 صبح نوروز، علم مبارک مزارشاه اولیا، در حالی که با تکه سبز جدید پوشیده شده‌ در مراسم رسمی و در میان شور و هیجان هزاران نفر برافراشته می‌شود. علم مبارک که \"جنده سخی\"نیز نام دارد، برای تجدید بیعتی است که در خم غدیر به دستور رسول گرامی اسلام برای امامت حضرت از تمام مسلمانانی که در خم غدیر جمع شده بودند بیعت گرفته شد. در اولین لحظات سال نو پرچمی که مشهور به \"جنده بالا\"است در دور پرچم کلمه لااله الا الله محمد رسول الله و نام مقدس الله، محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین و در وسط آن آیه شریفه نصرمن الله و فتح قریب نوشته شده با سلیقه خاصی زینت داده شده است و با شور حال و اشتیاق خاص و هل هله مردم بالا برده می شود.

با بلند شدن علم‌، موزیک احترام نواخته می شود و توپهایی به رسم احترام شلیک می‌گردد. شمار زیادی از کبوتران سفید زیارت سخی (نام دیگر حضرت علی ) بر فراز شهر مزار شریف به پرواز درمی‌آیند. گاهی رئیس دولت یا یکی از مقامهای بلندپایه حکومت یا استاندار بلخ در مراسم حاضر می شوند و پس از سخنرانی و دعای شکر مراسم را در این مکان به پایان می رسانند.

در روز نوروز بسیاری از افرادی که دارای بیماری صعب العلاج هستند از گوشه و کنار افغانستان و حتی کشورهای همسایه‌، به امید شفایابی به شهر مزار شریف و زیارت شاه مردان رو می‌آورند و در پای علم مبارک جا می‌گیرند. بسیار دیده شده است که آنان شفا گرفته و آنگاه با احساس نیروی روحی تازهای به مقصد خویش برگشته اند.

با برافراشته شدن علم مبارک مزار سخی در روز نوروز، جشن گل سرخ تا چهل روز ادامه می‌یابد و در روز چهلم، علم مبارک پایین آورده می شود.

ارسال شده توسط : محمد


پ.ن: ســـــــــال نـــــــــو مبــــــــــارک....


برچسب‌ها: افغانستان, سال نو, سال جدید, بهار, دوستی

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

چرا باید درس بخوانم؟؟؟؟ 
موضوع: روزمره سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 18:10

پسرم می پرسد :
چرا باید ریاضی بخوانم ؟
دلم می خواهد بگویم لازم نیست
بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان
بیش از یک تکه است....

من در روزگاری تیره زندگی میکنم
در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است
و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی
آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است...

   اشعار زیبای کتاب " آقای نخست وزیر " اثر بِرتولت بِرِشت رو، مقدمه ی خوبی برای موضوع امروز آبی فام دیدم.در ابتدا به آقای برشت بگم که هنوز روزگار ما هم تیره است..اینجا ساده سخن گفتن نشان بی خردی است...پیشانی بی چین نشان بی تفاوتی...اینجا هنوز به مانند پسرت از درس و حساب خسته اند و به تکه نانی محتاج...

اسم خودش را نماینده ی مجلس گذاشته .پیشنهاد کرده بود،کودکان افغان در کشور ما (منظورش ایرانه) حق تحصیل ندارند.چرا که هزینه های گزافی رو دولت ایران برای تحصیل مهاجران متحمل میشه.چرا نباید این هزینه ها شامل حال مردم خودمان شود؟ حالا ما به این کاری نداریم که سالانه چند میلیارد دلار کشور ایران از سازمان ملل بودجه ی تحصیل مهاجرین را دریافت میکند. دوران ابتدایی با هر مشکلاتی که سر راهش هست سپری میشود، اما برای ورود به دانشگاه باید هفت خان رستم را رد کنی.شک ندارم پسر بِرِشت هم به همین جا رسیده بود که گفته بود: چرا باید ریاضی بخوانم....؟! چه بسیار دوستانِ با استعداد را میشناسم که در آغاز شروع تحصیلات تخصصی، با آروزهایشان وداع گفتند.نمیخواهم این نکته را هم ذکر کنم که توی این مدت که آبی فام آپ نشد، درگیر کارهای تمدید روادید تحصیلی بودم و هستم.گفتم دیگه....واقعا روزای خوبیه..خیلی خوشحالم.آخه سحر خیز شدم.هر روز ساعت ۶ صبح میرم دنبال کاری اداری، عصر کاملا با نشاط و سرحال و بدون اینکه کارام نتیجه ایی داده باشه به خونه برمیگردم و خوشحالم که باید فرداش هم برم دنبال این کارا.اینجاست که شاعر میگه : منو این همه خوشبختی محاله .... 

خودم چند وقت پیش خواب دیدم که رفتم توی یه اداره و کارم همون لحظه تموم شده و کارمندای محترم درحالی که با من دست میدن و در حالی که به من لبخند میزنن به من میگن خیلی خوش اومدین و من در حالی که جواب نامه ام رو گرفتم به سمت درب خروجی محو میشم...اصن یه خواب وحشت ناکی بود....سریع از خواب پا شدم. و خدا رو شکر کردم که خواب بوده. اداره ای که یک ماه توش رفت و آمد نکنی اداره نیس.یعنی چی همون لحظه کار مارو راه میندازن...

دوستی داشتم توی یزد.کارهای تمدید روادید تحصیلی اش به مشکل خورده بود.بعد از چهار ترم درس خوندن در دانشگاه یزد، در رشته ی عمران از تحصیل معاف شد...متاسفانه خان هفتم رو نتونست رد کنه.

در اقدامی مردمی و جالب انگیز ناک هم،خان هشتم از طرف کشور عزیز خودمان برای دانشجویان مهاجر ایران مخصوصا دختر خانم ها،تصویب و به مرحله ی اجرا رسید.موضوع گرفتن تذکره که همه الان در جریان هستند. به نمایندگی از تمام دانشجوها از این که کشورمون هم به فکر ما هستن ازشون تشکر میکنم. یعنی مغز اون کسی رو که همچین پیشنهادی داده بود رو باید بعد از مرگش توی آکـــــواریـــــوم گذاشت.معلومه که خیلی نشسته ان فک کردن و این تصمیم رو گرفتن.مطمئنا مسئولین کشور ما آدمهای با کفایتی هستن.مدیونید اگه فک کنید بی عرضه و بی سواد هستن.حتما پیامد های مفید این حرکت بیشتر از این چیز هاییه که ما فک میکنیم.حتی شاید مثلا به قیمت درس نخوندن خیلی ها تموم بشه.بله حتما همین طوره...اونها اونجا نشسته اند و به فکر ما هستند..شبا خواب ندارن اصلا...از همین جا بهشون میگم:

خیالتان راحت ...ما اینجا همگی در رفاه هستیم...اینجا همه چی ارزان است..شبا دور هم پسته میخوریم...روزا هم سوار پراید میشیم...به هر اداره ای هم که میرویم حسابی ما را تحویل میگیرند...ما پسر بِرتولت بِرِشت نیستیم زود جا بزنیم...اینقدر نگران ما نباشید....


پ.ن:برای دادن گل به دیگران ، منتظر مراسم تدفین آنها نباشید …

پ.ن ۲: هِدِر جدید آبی فام طراحی و رونمایی شد... 


برچسب‌ها: افغانستان

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

می ترسم از بعضی آدمها ...  
موضوع: مسائل آدم بزرگا یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 22:36

آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند
آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند ...
آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان ...
آدمهایی که امروز ...
قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت ...
آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند ...
آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند ...
امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه ...
آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...
چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!
هر چه بخواهند می کشند ...
هر رنگ که بخواهند می زنند ...


پ.ن: این روزها یکرنگ که باشی، دلشان را میزنی، خسته میشوند از رنگ تکراریت...این روزها ، دوره ی رنگین کمان است.....


 


برچسب‌ها: عاشقانه, دوستی

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

من کی ام؟؟!!! 
موضوع: روزمره چهارشنبه چهارم بهمن 1391 12:34
 

 

من کی ام؟؟!!!

 خیلی وقته این سوال تو وجودمه ..

سوال که نه کلی عقده تومه..

.که تو شبای تنهایی مث جغد شومه..

 .....................................................

اینا رو نمیخوام به مخاطبان آبی فام بگم، که  منو بشناسند ...اینارو به خودم یاد آوری میکنم که خودم خودمو بشناسم. که یاد آور بشم روزهایی خواهند آمد که اصرار به فراموش کردن گذشته ام دارند.روزهایی که ترتیبی رو رقم میزنن که خودم رو گم کنم..

اینارو به همون روزا میگم:

..... من همون ديوونه ايم که هيچوق عوض نميشه.

.....هموني که همه باهاش خوشالن اما کسي باهاش نمي مونه.

.....هموني که اونقدر يه اهنگ گوش ميده که از ترانه گرفته تا ريتم و خوانندش متنفر بشه.

.....هموني که هقهق همه رو به جون دل گوش ميده اما خودش بغضاش زير بالش ميترکونه.

.....هموني که همه فکر ميکنن سخته ،سنگه اما با هر تلنگري ميشکنه

..هموني که تکيه گاه خوبيه اما واسش تكيه گاهي نيس...

.....هموني که کلي حرف داره اما هميشه ساکته

.....همونی که وقتی به یکی دل میبنده دیگه به کسی فکر نمیکنه

.....همونی که همیشه اسمش آخر لیسته ...هم توی لیست کلاس...هم توی مخاطبان دوستان....چه به فارسی چه لاتین.

....همونی که همیشه برا اد لیستش توی یاهو آف میذاره...ولی دریغ از یه ریپلای

.....همونی که همیشه اظهار شاد بودن میکنه تا کسی نفهمه درونش چی میگذره.

.....همونی که کسی سراغش نمیاد جز به وقت نیاز.

.....همونی که اگه دوستان به ظاهر نزدیکش ، از پشت بهش خنجر نزنن تسلیم نمیشه.

.....همونی که تنها چاهی که باهاش درد دل میکنه آبــــــــــی فــــــــامـــــــه....


پ.ن: مردم اینجا چقدر مهربانند، فهمیدند کفش ندارم برایم پاپوش درست کردند.
برچسب‌ها: عاشقانه, دوستی

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

اٌسامه... 
موضوع: اخبار جمعه یکم دی 1391 12:47
 

از دیرباز جامعه ی ما نگاه خاصی به زنان نداشته و همیشه این قشر در محصوریت  و محدودیت بوده.در بازه هایی از زمان این محدودیت ها بیشتر و گاهی هم کمتر می شد. به زنان جامعه ی ما همیشه به عنوان وسیله ی راحتی و لذت مردان نگاه میشده است. گاهی حتی حق نفس کشیدن را هم نداشته اند.چه بسا درحال حاضر هم این روال تاحدودی در نقاطی از دنیا و کشور ما جریان دارد.مردمان بی فکری که مردسالاری را اساس دین میدانستند و زنان هیچ گونه حق و حقوقی نداشتند.دختران کوچکی که بی هیچ گناهی طعمه ی مردانی میشدند که چند دهه اختلاف سن داشتند.در ازای بدهکاری ها ، دختران و زنان را عرضه میکردند و در مواجهه با فقر و تنگدستی دختران و زنان فروخته میشد!!! زنانی که شوهرانشان در جنگ ها علیه دشمن جانشان را فدا کرده بودند، در نبود همسرانشان ، طعمه ی مُلایان مساجد میشدند.مُلایانِ شهوت پرستی که به نام دین و با لباس اسلام حق هر کاری را داشتند.

در دوره ی حکومت طالبان به کشورمان، این اوضاع تشدید شد و روز به روز حقوق زنان کمرنگ تر میشد.جماعتی وحشی که مصداق بارز خوارج در زمان حضرت علی ع است.

 اُسامه نام فیلمی افغان، به کارگردانی صدیق برمک ، محصول سال ۲۰۰۳ است. داستان فیلم سرگذشت دختربچه‌ای است که درزمان حکومت طالبان در افغانستان، با لباس و ظاهر یک پسر، وارد اجتماع می‌شود.

صدیق برمک درباره فیلم خود گفته‌است: «اسامه یک تراژدی واقعی در دورانی است که هیچ کس حق تصمیم گیری برای خود نداشته‌است.»

فیلم با این جملهٔ علی شریعتی آغاز می‌شود «خدایا مرا از آنانی قرار ده که دنیاشان را برای دینشان می فروشند نه از آنها که دینشان را برای دنیا شان.» در نسخه بین‌المللی به جای این جمله، عبارت«I can not forget but I can forgive» (من نمی‌توانم فراموش کنم اما می‌توانم ببخشم) از نلسون ماندلا نشان داده می‌شود. پس از آن تصاویری از تظاهرات زنان برقع پوش در کابل می بینیم که خبرنگاری خارجی مشغول فیلمبرداری از آنهاست. پلاکاردهایی دست زنان است که روی آنها نوشته شده: «ماسیاسی نیستیم» «ماگرسنه ایم» «ما بیوه هستیم» «ما کار می خواهیم» و ... نیروهای طالبان به زنان حمله و آنها را پراکنده می‌کنند. مادر اسامه در بیمارستان کار می‌کند، طالبان به بیمارستان می‌آیند و از او می پرسند آنجا چه می‌کند؟ مادر که اسامه را زیر چادرش پنهان کرده، پیرمردی را که بستری است نشان می‌دهد و می‌گوید برای مداوای پدرش به بیمارستان آمده. مردی که پیرمرد، پدر واقعی اوست، اسامه و مادرش را با دوچرخه به خانه شان می رساند. مادر اسامه به توصیه مادر پیرش، موهای دختر را قیچی می‌کند و او را با ظاهری پسرانه به دکان شیرفروشی یکی از دوستان قدیمی شوهرش(که در جنگ با روس ها کشته شده بوده)می برد. یکی از نیروهای طالبان سراغ اسامه می‌آید و او را به اجبار همراه بقیه پسران به «مکتب» می‌برد تا تعلیمات دینی و نظامی ببیند. ملا به پسرها روش غسل گرفتن را یاد می‌دهد. در «مکتب» با دیدن خون قاعدگی اسامه، مطمئن می‌شوند او دختر است و زندانی اش می‌کنند.روز محاکمه، فیلمبردار خارجی را تیرباران می‌کنند ولی قاضی به درخواست «ملا» اسامه را به عقد او در می‌آورد. ملا، اسامه را به خانه اش می‌برد که زنان دیگرش هم آن جا زندگی می‌کنند. با صحنه‌ای از غسل ملا، فیلم تمام می‌شود.


پ.ن: واقعا تحت تاثیر این فیلم قرار گرفتم...



نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

دوستی های ما... 
موضوع: روزمره پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 22:29

خیلی از ماها حتما از بچگی این بازی که دور چند تا صندلی حلقه میزدیم و با صدای آهنگ دورش میچرخیدیدم رو هنوز یادمون میاد.وقتی آهنگ تموم میشد، بلافاصله هرکسی باید روی صندلی جا میگرفت.همیشه یه صندلی کم بود.برای اینکه عقب نمونیم ،خیلی هامون یادمون میرفت که دوست هستیم.هر دور یکی حذف میشد و در نهایت تنها یک نفر برنده میشد...فقط یک نفر..

عین همین بازی  در ژاپن برای بچه های ژاپن برقرار است.اما با یه تفاوت کوچکتر.اونجا باید بچه ها تلاش کنند تا کل تیم رو روی صندلی جا بدن. وقتی آهنگ تموم میشد تمام بچه ها دست هم رو میگیرن و هر طوری شده سعی میکنند که بهم کمک کنند تا کسی روی زمین قرار نگیره .در نهایت یک تیم برنده میشد...یک تیم....

به اون ها از بچگی یاد میدن که برای رسیدن به موفقیت باید دست همو بگیرن .یاد میدن که دوستی،راه رسیدن به پیروزی است . ولی به ما یاد دادن برای رسیدن به جای بلند تر باید هر کسی یا هر چیزی را زیر پا گذاشت.یاد دادند دوستانمان را از سر راه برداریم چرا که خودمان مهم تریم .یاد دادند دوستی ها بی ارزش اند.یاد دادند که چطور دل ها را بشکنیم.زیر حرفهایمان بزنیم.

گله ای نمیتوان کرد که چرا دوست به دوست پشت میکند !!؟؟ چرا فقط در وقت نیاز به سوی هم میرویم و یادی از دوستانمان میکنیم .دوستانمان را برای اهداف خود میخواهیم.آنان را سکوی پرتابی برای خود میسازیم تا خودمان به اوج برسیم.به یکدیگر قول ماندن میدهیم .از هم کمک میخواهیم و وقتی اوضاع مطابق میل مان شد و احساس کردیم که دیگر خودکفا شده ایم،به بدترین شکل امضای جدایی را میزنیم روی خاطرات تلخ وشیرینمان. به خیال اینکه روشن فکر شده ایم،خودمان را نیز توجیح میکنیم و بی درنگ...بی درنگ فراموش می کنیم...

میدانم خدایا...از ریشه خرابیم...گله ای نیست!!!


پ.ن: از این نگران نیستم که چرا عده ایی فقط در وقت نیاز خود ، به سراغم می آیند ، به این میبالم که در اوج نا امیدی شان مثل شمعی در تاریکی ، ناگهان به ذهنشان خطور میکنم..


برچسب‌ها: دوستی

نوشته شده توسط یاسین کریمی | لینک ثابت |

اگر مطالب این وبلاگ را دوست دارید و آن را دنبال می کنید به شما پیشنهاد می‌کنم این کار را با استفاده از خوراک انجام دهید تا درکنار اطلاع سریع از به‌روز رسانی وبلاگ بدون مراجعه به وبلاگ مطالب را بخوانید.
خوراک
Copyright 2009 - abifam.blogfa.com & Designer: GoleNarges (Aj)