این بهار
یادش بخیر ؛ توی دوران مدرسه هفته ی آخر که میشد همه قول و قسم میخوردیم جمعا نیایم مدرسه .
فردا که میشد همه اومده بودن ببینن کی نیومده...!!!
یعنی عاشق اون اتحادمون بودم ها....
بهار امد بیشتر و بیشتر فکر کردم دنیای بچه گانه ام را دوست دارم ؛من زمینی نیستم نه اینکه لایق آسمانی بودن باشم ؛ معلقم بین زمین و آسمان . ناخواسته وارد دنیای بزرگتر ها شدم غصه ها و جدول و کفش ها و رسم و رسوماتش را دوست ندارم . آن قدر بچه می مانم تا روزی که به خود آیم و ببینم روزگار...
پ.ن :چقدر دلم میخواد نامه بنویسم و تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف ؛ فقط کاش کسی جایی منتظرم بود...
بر فطرت خود نازم _وارسته ضمیرم من_ آزاده برون آیم _ آزاده بمیرم من,,,