این بهار

با خودم فکر کرده بودم این بهار که بیاید بزرگتر شوم ؛کمتر بخندم بیشتر غصه بخورم و دیگر از روی جدول های کنار خیابون راه نرم و در عوض یک جدول سودکو را که ازش متنفرم کامل حل کنم.

یادش بخیر ؛ توی دوران مدرسه هفته ی آخر که میشد همه قول و قسم میخوردیم جمعا نیایم مدرسه .

فردا که میشد همه اومده بودن ببینن کی نیومده...!!!

یعنی عاشق اون اتحادمون بودم ها....

بهار امد بیشتر و بیشتر فکر کردم دنیای بچه گانه ام را دوست دارم ؛‌من زمینی نیستم نه اینکه لایق آسمانی بودن باشم  ؛ معلقم بین زمین و آسمان . ناخواسته وارد دنیای بزرگتر ها شدم غصه ها و جدول و کفش ها و رسم و رسوماتش را دوست ندارم . آن قدر بچه می مانم تا روزی که به خود آیم و ببینم روزگار...


پ.ن :چقدر دلم میخواد نامه بنویسم و تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف ؛ فقط کاش کسی جایی منتظرم بود...

این تبعیض نیست؟!

 
یه خاطره براتون بگم شما قضاوت کنید:

توی کلاس آمار حدود ۴۰ تا دانشجو بودیم . بین این ۴۰ نفر فقط منو دوستم افغانی بودیم.یعنی ۲ نفر.خودستایی نباشه خدایی هر دو تامون هم درس خون.( بهتر بگم خر خون).استاد قرار بود امتحان میان ترم بگیره که نصف نمره پایان ترم رو تشکیل میداد.خیلی خونده بودم.داشتم میرفتم دانشگاه ، یکی از دوستام زنگ زد گفت: من نمیتونم بیام سرجسله ، میتونی به جای منم یه پاسخ نامه بنویسی و با اسمم رد کنی؟ گفتم سعی خودم رو میکنم.خلاصه امتحان رو هم به جای خودم هم به جای دوستم دادم. شب امتحان پایان ترم رسید . تا ۱۲ شب داشتم درس میخوندم.اصولا بچه های خوابگاه اگه سوالی داشتند، نزد من می اومدند . امتحان رو طوری دادم که حتم داشتم اگه ۲۰ نشم ۱۹ میشم...و همین طور دوست همشهری مون.جواب نمره ها که توی سایت اومد، تعجب کردم.همه نمره های خوبی گرفته بودن.حتی اون دوستم که من به جاش امتحان میان ترم داده بودم نمره اش خیل خوب شده بود.من و دوست همشهری مون هر دو شدیم۱۰...

کلی دنبال استاد این ور و اور دویدیم تا بلاخره راضیش کردیم تا برگه های مارو دوباره تصحیح بکنه.حدودا این التماس و درخواست یک هفته طول کشید.پدرمون در اومد.دوتا افغانی کمترین نمره ها...

خلاصه استاد نمره هارو تغییر داد.به هر دوتامون نمره داده بود..

هر دومون شدیم : 10/25

سلام مجدد...

دیگه داشتم کم کم این جارو یادم میرفت.یادش بخیر با چه ذوق و شوقی اینجا رو راه اندازی کرده بودیم.اوایل دونفر بودیم.اما حالا اون خودش  مستقل شده...

این مدت بخاطر یه سری گرفتاری ها نتونستم بیام به آبی فام سربزنم.هر چی منتظر شدم کمتر بشه ؛ بیشتر شد که کمتر نشد.فقط به خاطر تعصب چندتا از استادام توی دانشگاه؛نسبت به افغانی معدل این ترمم خیلی کم شد.هرجور باهاشون تا کردم جواب نداد.شاید بعضی از همشهری های ما تمام مشکلات دانشگاه رو؛ ورود به دانشگاه بدونن؛ اما وقتی وارد دانشگاه های اینجا بشی،تازه میفهمی که اول بدبختی هاست.مشکلات ورود به دانشگاه رو فقط یه دست گرمی بدونید...

آهنی که میخواد به شکل مطلوب برسه باید ضربات چکش آهنگر رو تحمل کنه....

هستم از این به بعد در خدمت تون....