در پس بیراهه های شهر روزگاری شیرین بود و دنیای من به وسعت قلب کودکی...

بیراهه هایی که راه به جایی ختم نمیکرد و در دل ناکجا آباد راه را بر مسافر می بست.نه رهگذری میگذشت نه کاروانی.. از فعل و انفعالات اطرافمان چیزی عایدمان نمیشد و در عین حال از بدی هایشان دور بودیم.

گاه شوق و اشتیاق رسیدن به اهدافمان، نیرویی می شدند که میتوانستیم کوه ها را به حرکت درآوریم و گاه این نیرو با مصایب روزگار ، درونمان خاموش میشدند ، آن گاه بود که آرزوهایمان در حد یه فکر باقی می ماندند و رویاهایی که شب هنگام خواب را بر چشمانمان شیرین می ساخت، کاووسی می شدند تلخ....

از خاطرم نمی رود لحظه هایی را که به مانند شعله ای آتش در زیر شلاق های طوفان ، برای ماندگاری به پشت خرابه ای پناه گرفته بودم.شعله هایی که در هیاهوی تازیانه ی باد آخرین استقامت های خود را برای بقا نشان میداد و در ظلمت شب همچنان سوسو میزد و یا لحظاتی که کلمات مانند گلوله هایی از خمپاره از آسمان بر سرم فرو می ریختند و کنارم صفیر می کشیدند...

بخاطر دارم مزرعه ی زرد رنگی را که در غروب خورشید ، جلوه ای دیگر به خود میگرفت .بوی عطر گندم و علفزار و فضایی کودکانه....به زیر سایه ی درخت بید که دراز میکشیدم به آسمان خیره میشدم ، حرکت کند ابرها....رقص برگهای بید در باد....عبور پی در پی پرتو خورشید در بین برگها....زندگی مان صحنه ی قهرهای قیامتی بود و لحظه ای بعد قیامت میشد.

نسیم که از راه رسید برایمان از دنیای دیگری سخن گفت.بی درنگ به آسمان جوانی پرواز کردیم.

بزرگ شدن را در کودکی آرزو میکردیم و حال حسرت آن را میخوریم.

حال آواره ی شاهراه هایی هستیم گنگ تر از همان بیراهه ها...


پ.ن:

برای این پستم هیچ عنوانی انتخاب نکردم...اگه مطلب رو گرفتید یه عنوان خوب براش انتخاب کنید..