سرباز
یادش بخیر:
بچه که بودیم بستنی مان را گاز میزدند ، زمین و زمان را به هم میدوختیم . تا پرواز مجدد بادبادک هایمان به مانند جانمان مراقبشان بودیم. زوو گفتن در بازی الک دو لک بدترین تحقیر بود. مِنت دیکته گفتن در منزل را از کسی نمیکشیدم و به خیال مان معلم نمی فهمد که از روی کتاب .....
کودکان دیروز ما با واژه ی استثمار غریب بودند. بمیرد روزگار که تاب دیدن این همه سروری را نداشت .بی درنگ دندان تیز میکرد برای فرداهای ما.نمیدانم معلم کدام قسمت درس را به ما نیاموخت یا در انجام کدام تکلیف شبانه کوتاهی کردیم که حالا پُتک هایی از بی احترامی ها و تحقیر ها بی امان بر سرمان فرود می آیند. بی آنکه بدانیم چگونه باید رهایی یافت.
جهان سوم قابل ستایش است .اینجا آخر دنیاست.....
جایی که تفریحات سرباز هم به واژه ی " افغانی " ختم میشود. دوستی تعریف میکرد: (( در یکی از روزهای گرم تابستان که از محل کار به خانه برمیگشتم نمیدانم تاوان کدام کارم را دادم که گرفتار سربازان نیروی انتظامی شدم. بعد از تحویل مدارک و سین جیم شدن سرباز سری تکان داد و ما را به مصرف مواد متهم کرد.نام مبارک 14 معصوم را هم تک تک به عنوان ضمانت آوردم اما نتیجه ایی نداد.« قسم ها را به که میزنی این جماعت کسی را نمیشناسند.» مرا به بیابانی دور از شهر و مسیر تردد بردند و آنجا تنها رهایم کردند. در حالی که میخندیدند میگفتند: حالا خودت تنهایی به خانه برو....))
کار از انسانیت و وجدان گذشته که بخواهم حرفش را بزنم . سربازی که توالت های پادگانش را طِی میکشد در رویارویی با جوان افغانی احساس میکند که فرمانده ی گردان الزهراست. تو سربازی؛ سرباز وجدانت باش، سرباز غیرتت باش نه سرباز غرورت و نه سرباز تعصباتت...
بماند سوءاستفاده از لباس و اخاذی کردن و زخم زبان.....
بماند ضرب و شتم جوان افغان به جرم دفاع از حق خود...
بماند پاره کردن گذرنامه ی جوان افغان به جرم پرسیدن سوال...
بماند که پاره کردن گذرنامه یعنی توهین به یک کشور به یک ملت...
بماند....بماند....
هِی روزگار با تو اَم ....!!!
وقت رفتنت که بیاید به اندازه چند ضربه ی چوب الک دو لک بچگی هایمان تورا کافیست....
پ.ن: این نیز بگذرد...
بر فطرت خود نازم _وارسته ضمیرم من_ آزاده برون آیم _ آزاده بمیرم من,,,