ما آدما...

اکثر ما آدما ،تکرار میکنم، اکثر ما آدما از نظر ساختاری دارای سه قسمت هستیم.

یک قسمت بیرونی ما است:مثل یک شیر قوی، با جذبه و شکست ناپذیر جلوه میکنیم.غافل از اینکه در درون ما(همان قسمت دوم)  روباهی دم تکان میدهد که ترسو تر از بچه آهو، با کوچکترین ناملایماتِ زندگی خیز برمیدارد و دست و پایش را گم میکند. قسمت سوم یک ضایعه کوچک در مغز ما است که بارزترین عملکردش هنگام سخن گفتن ماست و به دوگونه عمل میکند.زمانی که به وضوح حق با دیگری است و یا جایی که سخن در مورد مساله ای است که ما هیچ گونه ،هیچ گونه اطلاعی از آن نداریم ،این ضایعه به ما فرمان سخن وری های آنچنانی میدهد ،مبادا مردم فکر کنند ما لال هستیم . زمانی دیگر هنگامی است که کسی یا کسانی دارند حق مارا پایمال میکنند و مکان ،مکانِ اعتراض و لحظه ،لحظه ی عصیان است ،که باز همان ضایعه به ما تشر میرود که " بنشین سرجات، انقدر زر نزن ...

ما دو راه بیشتر نداریم ...یا باید با این چند گانگی تا آخر عمر زندگی کنیم ...یا تغییری در خودمان بدهیم..که البته هر دو مشکل است.


پ.ن:(من رو ببخشید امروز از اون روزهایی بود که باید یک تلنگر به خودم و بعضی از آدم ها میزدم .با اینکه یکی چند بار در گوشم گفت : بنشین سرجات، زر نزن...)

به نیت کتک زدن افغانی .....

   

    وقتی یه فرد ایرانی به خاطر کار اشتباهی که از طرف ما مهاجرا سر میزنه ؛ عصبانی میشه تا اون همشهری رو کتک کاری نکن نمیشه.افغانی فلان فلان شده پر رو شده .فلانت میکنم چنانت میکنم...و خلاصه از این حرفا...حالا اگه اون کارهم اشتباه نباشه هزارتا کار نکرده رو هم میندازن گردنش و بعد براش همون جا حکم صادر میشه و در جا هم توسط نیروی محلی حکم اجرا میشه.

    اون روز غروب روی داربست بودیم .مشغول سنگ کاری نمای ساختمان.ارتفاع خیلی زیاد بود و به همه جا دید داشت.کنار ماهم یه ساختمان بلند و نیمه کاره بود که عده ای اون جا مشغول کار بودن.البته اونا داخل کارمیکردن.پسر جوونی با موتورش توی خیابون هی بالا پایین میرفت.ازین تریپ های چاله میدونی؛ با سیبل های بزرگ.برا خودش لاتی بود.اون روز باد هم نسبتا زیاد بود.وقتی از زیر ساختمان کناری ما عبور میکرد؛ناخداگاه یه تیکه ی کوچیک از سفال روی شونه ی جٰوون خورد.بلافاصله ترمز زد.موتور رو پارک کرد و با عصبانیت شروع کرد به فحش دادن.افغانی فلان شده؛چرا حواست رو جمع نمیکنی؟الان میام فلان میکنم چنان میکنم.خلاصه هرچی از دهنش در اومد گفت.تا اینکه با چاقوی کوچکی که توی دستش بود ؛ رفت جلوی ساختمان و داد میزد که بیاین پایین فلان فلان شده ها...

     ما از اون بالا داشتیم همه چی رو نگاه میکردیم و داشتیم آماده میشدیم بریم پایین تا جلوی دعوا رو بگیریم.گفتم الانه که همشهری های مارو حسابی اذییت بکنه.مطمئنا عمدا سفالشون رو به پایین پرت نکردن.حالا هیچ چیش هم نشده بود با یه تیکه کوچیک سفال.ولی خب با خودش گفته بوده برم یه گوش مالی به چند تا افغانی بدم.همون طور داشت به افغانی فحش میداد و منتظر بود که از ساختمون بیان پایین.چند قدمی به داخل ساختمون رفت و برای چند  لحظه کامل از دید ما محو شد.برای چند لحظه سکوت....

    ناگهان جوونک محکم به سمت بیرون پرت شد و و کف خیابون افتاد.ضربات بیل و میل گرد بودند که روی بدن جوون فرود می اومدن و بدنش رو بوسه ی خشم میزدند.چنان فریاد میزد و کمک میخواست که صداش به آسمون هفتم میرسید.بله ؛سه تا جوون کارگر تا میتونستند داشتن آقا رو کتک میزدند .اونقدر با بیل محکم میزدند که وقتی صداش بلند میشد من دردش رو احساس میکردم.جوون دیگه نایی نداشت من فکر کردم بیهوش شده.با دخالت مردم بلاخره اون سه تا کارگر دست از سر اون جوون برداشتند.حسابی داغون شده بود و اصلا نمیتونست روی پای خودش بایسته.از خون های روی دستش معلوم بود که خیلی آسیب دیده.همون لحظات آخر که توی بغل مردم بود خیلی مظلومانه و گریه کنان میگفت:آخه چرا سفال رو پایین پرت میکنید....لحنش طوری بود که انگار دیگه از اون کارگرها شکایتی نداره.

    حالا اصل قضیه رو بگم: اون کارگر ها اصلا افغانی نبودندو همگی لُر بودند. جرات میخواد آدم به لُر خسته فحش ناموس بده.که عاقبتش هم همینه.جوونک فکر کرد که اونا هم افغانی هستن و رفت تا ......اما حسابی لُر ها بهش حال دادن.حسابی کیف کردم.وقتی اون کارگر ها هم از پایین ساختمون ما رد میشدن بهشون گفتم دمتون گرم.دیگه به نیت کتک زدن افغانی قد علم نمیکنه...


پ.ن:خستگی اون روز از تنم در اومد...