خیلی دلم گرفته ...خدا کاری بکن..
مث لحظه های خوب بودنش.
ولی چه زود تموم شــــــد..
دردم از اینــه :
که نمیدونم مث تراژدی یا یه داستان خوب تموم شـــــــد.
اما با همه ی اینــا ....
کاریش نمیشد کرد دست تقدیر بود نه دست مـــا!
تنها فرقش با فرشته ها تو این بـــود:
که ساکن زمین بــــود !
دیگه کم کم هوای پرواز داشـــــــــت
قصد سفر به یه جای دیگه رو داشــــــت!
میخواست بره یه جای دور
باید میرفت
آخه آدمای اینجا که رو دوست نداشــــــت!
میدونم چاره ای نداشــــــت!
ولی خیالم از این بابت خیلی راحته
که هر چی بود یه همسفر خوبی داشـــــــت.
خیلی دلم میخواست کاری کنم
تا مانعی سر راهش گذاشـــــــــت.
اما اون.....اما اون که با ما کاری نداشــــــــت....!
دوباره بــــــــــارووووووون ...
دوباره بوی نــم
بوی خیس شدن گندم مزرَعَمووووون..
بوی دلتنگی های روزگار
مثل تکرار صدای دوره گـــــــــــــــــرده
ناگهان سکوتی فریاد میزنه :
تسلیت قلب صبورم
اون دیگه برنمی گـــــــــــــــــــرده
( این شعر رو برای کسی سرودم که بهترین بود )
بر فطرت خود نازم _وارسته ضمیرم من_ آزاده برون آیم _ آزاده بمیرم من,,,