این روزا زده به سرم بدجور شعر میگم - اصلا انگار نه انگار فصل امتحانات پایان ترمه.میترسم اینجوری پیش بره حضرت مولانا دیگه....نمیدونم.شایدم حالم خوب شه...این شعر رو هم دیروز سرودیم.فیزیک و ریاضی اونور دارن برام شاخ و شونه میکشن من اینجا شعر میگم....

باد هم غصه هایم را دست در دست می کند

قبل بردن اما چرا پای قلبم آن را پیوست می کند؟

شاید که ما را زغم و غصه جدایی نیست.

شایدم با بی وفایی ها قلب ما را هم دست می کند

می رود بی اعتنا و بی صدا از دیار و کوی ما

آنکه میگفت روزی:بوی عطرت مرا مست می کند

به گمانم مجرم شدم از سوی او با وجود عهد او

چینی نازک قلبم ز فراق او شکست می کند

بلبلی کاین گونه می بینی آواز سر می دهد

دست خود نیست یاد یار است او را سرمست می کند

من که با نامهربانی ها سوختم ساختم نمی دانم چرا؟

روزگار هم با ما این این دست و آن دست می کند...